خدا حافظ ای ...

 

خدا حافظ ای درخت توت

پسر عموی خوب من!

چراغ های کوچکت را

در شب پنجره ام فراموش نمی کنم

فراموش نمی کنم

که تو زیبایی محض این شهر بودی

همیشه سرسبز باش!

و بگذار

جایی میان سمفونی زنبورانت

لیلا آواز بخواند و

چشمه های روستایمان را به خاطر بیاورد

همین طور قدر این خانه را بدان!

خوش به حالت که توانستی

در خاک این حیاط ریشه بدوانی

من بی ریشه بودم

باد مرا برد...

صاحب خانه می خواست خانه اش را بفروشد، دوباره  بار و بندیلم را برداشتم ونقل مکان کردم! آیلار گفت: چی می شد داداش اگه ماهم یه خونه برای خودمون داشتیم! گفتم : خیلی چیزها می شد ممکن بود مثلا آفتاب هیچوقت در نیاد... خلاصه خانه  قبلی ام را با تمام خاطراتش ترک گفتم . حالا همه چیز را می توانم فراموش کنم جز درخت توتی که تا پشت پنجره ام - در طبقه سوم - قد کشیده بود!