جهان جای عجیبی ست/ اینجا هر کس شلیک می کند/ خودش کشته می شود...

"برو به حهنم" از سوی  نشر مشکی منتشر شد

 

زندگی روی کشتی

 

زن گفت: تا ابد با تو خواهم ماند!

مرد درحالی که تعادل خودش را از دست می داد گفت:

من هم همین طور عزیزم!

آن ها روی کشتی بودند و کشتی روی آب. هیچ چیز ثبات نداشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:33  توسط رسول یونان 

 

"جایی برای بازگشت"

 

مرد: می خواهم برگردم!

زن: به کجا

مرد مستاصل ماند چند سال پیش زادگاه او را سیل ویران کرده بود.

 ناچارپرسید: جایی سراغ نداری!

زن گفت: نه

مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد!

فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:43  توسط رسول یونان 

 

یک روز برفی

همه جا را برف پوشانده بود. مرد با احتیاط از زیر درختان گذشت و به عمارت سفید نزدیک شد. از این که هیچ سگی پارس نکرد خوشحال بود. پیش از این سگ ها با دیدن او به سمتش هجوم می آوردند و او پا به فرار می گذاشت. پاورچین پاورچین جلو رفت. پیچد به سمت عقب عمارت. آنجا روی نوک پاهایش بلند  شد و از پنجره  به داخل نگریست. خانه از اثاث خالی بود. زن نقل مکان کرده بود. چیزی در وجودش به تحلیل رفت. به دیوار تکیه داد وآرام گریه کرد. دوست داشت همه چیز خواب باشد وسگ ها دوباره دنبالش می کردند.

از کتاب" لعنتی گوشی را بردار"

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:39  توسط رسول یونان 

رسول یونان با فیلم «گیتاریست» می‌آید

«گیتاریست» به عنوان یک تجربه کوتاه سینمایی از رسول یونان در جشنواره فیلم تصویر (تصویر سال) به نمایش درمی‌آید.

 به گزارش خبرنگار سینمایی ایسنا، این فیلم کوتاه درباره گیتاریستی است که دیگر نمی‌تواند گیتار بزند و نگران آینده سازش است؛ او در فکر این است که برای رهایی از سکوت چاره‌ای بیاندیشد.

 عزت‌الله عزیزی فیلمبردار و مستندساز تنها بازیگر این فیلم است که فیلمبرداری آن را کاوه عزیزی انجام داده و تدوین آن را نیز حمیدرضا علیقلیان انجام داده است.

 تهیه‌کننده این فیلم موسسه سینمایی «خط سوم» است.

 رسول یونان در کنار ادبیات فعالیت‌های مختلفی در سینما هم دارد، او تجربه نگارش فیلمنامه و بازی در فیلم «فلامینگو شماره 13» را دارد. همچنین فیلم‌های کوتاه «شام آخر»، «آخرین آواز را کلاغ‌ها می‌خوانند» و مستند بلند «آخرین عاشق» را در کارنامه هنری خود ثبت کرده است.

 

«گیتاریست» فردا پنج‌شنبه 14 اسفند ساعت 18 در سالن جلیل شهناز خانه هنرمندان ایران به نمایش درمی‌آید و مدت زمان آن 10 دقیقه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:28  توسط رسول یونان 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:48  توسط رسول یونان 

در ستایش زندگی

 

هرکسی رفت

خودش را برد

هیچ کس نمی تواند

دیگری را با خود حمل کند

از این خانه خیلی ها رفته اند

اما من و این اسب پیر

هنوز اینجا زندگی می کنیم

در سایه ای از ظهر و

در نسیمی از غروب.

 

از کتاب "مواظب باش مورچه ها می آیند"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 5:31  توسط رسول یونان 

سن سئون آهنگی چالدیم...

 

من گولومسدیم آغلارکن

هر واخ سنی خاطیرلادیم

گونش ایله قووشدو چن

هر واخ سنی خاطیرلادیم

 

سون باهارکئچدی قیش کئچدی

کپه نک کئچدی قوش کئچدی

پنجره مدن یاغیش کئچدی

هر واخ سنی خاطیرلادیم

 

قارقیش ائتدیم ترن لری

آرامیزا گیرن لری

یولا دوشدوغون گونلری

هر واخ سنی خاطیرلادیم

 

گیتاریمی اله آلدیم

سن سئون آهنگی چالدیم

آغلادیم آما بوشالدیم

هر واخ سنی خاطیرلادیم!

 

"آتلار و باشقا ایشیقلار "کتابیندان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 5:26  توسط رسول یونان 

یک داستان کوتاه از کتاب " بخشکی شانس"

قاضی

 

دادگاه را سکوت فرا گرفته بود با این همه قاضی چکشش را روی میز کوبید و داد زد:

- نظم دادگاه را به هم نریزید!

حضار تعجب کردند یکی از آنان گفت:

- کسی حرفی نزد قربان!

قاضی گفت:

- ولی من صداهایی عجیب غریب می شنوم! صداهایی که می خواهند قاتل را تبرئه کنم!

چشم های قاتل در جایگاه متهم درخشید و زیر لب زمزمه کرد:

- سپاسگزارم ای شیاطین درون!

این بار قاضی چکشش را روی سرش کوبید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 2:4  توسط رسول یونان 

گفتگو با رسول یونان، شاعر و نویسنده

زندگی با صدای پینگ‌پنگ

 

رسول یونان، نویسنده و شاعر شناخته‌شده‌ای است. از کار کردن خوشش نمی‌آید ،ولی در عوض تا بخواهی چیز نوشته و منتشر کرده است. اگر بعدازظهرها در مرکز شهر باشی، حتما چند روز یکبار او را در حال قدم زدن در پیاده‌رو یا رد شدن از خیابان می‌بینی. دوست دارد تا صبح بنویسد. بعد موبایلش را خاموش کند و تا بعدازظهر بخوابد. عصرها بزند بیرون. در مرکز شهر راه برود و با دیگران گپ بزند و برود باشگاه و کافه و پارک. بعد دوباره نیمه شب بیاید خانه و بنویسد. خیلی هم راضی است.

تعریف از خودتان؟

هیچ کس که هیچ وقت نبوده است.

جمله قصار خودتان است؟

نه. توی یک فیلم سینمایی شنیدم.

اسمش؟

یادم نیست.

روزی چند دقیقه جلوی آینه می ایستید؟

دو سه دقیقه.

آینه دستشویی؟

نه، جلوی هر آینه ای نمی ایستم.

جلوی چه آینه ای می ایستید؟

یک آینه توی هال خانه است.

دلیلی دارد؟

نورش مناسب است.

وقتی بچه بودید مادرتان چطور صدایتان می کرد؟

اوغلان.

قربان صدقه هم می رفت؟

حتی وقت نمی کرد حضور و غیاب کند. زیاد بودیم.

زانوی شلوارتان تا چند سالگی پاره بود؟

بیشتر کفش هایم پاره بود. تا پانزده سالگی.

اولین بار کی عاشق شدید؟

هفده سالگی. ولی از قبل استعدادش را داشتم.

استعداد بالقوه؟

بله. از دوازده سالگی گوشه چشمم قطره اشکی داشتم.

این همه شعر عاشقانه را از کجا می آورید؟

از همان جایی که شما این همه سوال را می آورید.

اسم کتاب های خود را چگونه انتخاب می کنید؟

سخت ترین بخش کار است.

اولین باری که فهمیدید شاعرید؟

دیگران فهمیدند. 15 سالم بود.

زیاد راه می روید؟

خیلی.

چرا؟

از تاکسی نشینی بدم می آید.

چرا زیاد در مرکز شهر دیده می شوید؟

اگر می خواستم حاشیه شهر دیده شوم، توی روستای خودمان می ماندم.

خودرو ندارید؟

حتی گواهینامه ندارم.

می دانید چند تا کتاب دارید؟

سی چهل تا.

منظورم کتاب های توی کتابخانه هایتان است.

حدود هزار تا.

با شعر و داستان فروختن امورات آدم می گذرد؟

بهتر از آدم فروشی است.

مورچه ها؟

«مواظب باش مورچه ها می آیند». دوستشان دارم.

گاوها؟

معصوم هستند. مخصوصا در هوای ابری.

زندگی را آسان می گیرید؟

بله. چون سخت است.

چه خواب هایی می بینید؟

درست و حسابی نیستند.

یعنی چه؟

ملغمه ای از فیلم های اکشنی که دیده ام. آرنولد پای ثابت است.

صبح ها معمولا با چه فکری از خواب بیدار می شوید؟

بعدازظهر بیدار می شوم...

...

ادامه در آدرس ذیل:

http://www.jamejamonline.ir/newspreview/1780232222518312589

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:52  توسط رسول یونان 

در جیبم ستاره هست...

 

باز دیر کرد ه ام

مثل هرشب

با ترس و لرز از پله ها بالا می روم.

 از خیابان های شب می آیم

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا.

 

همسایه ها از دستم به ستوه آمده اند

فکر می کنند من دیوانه ام

یک روز

از خانه ام بیرونم می کنند می دانم...

 

آن ها

همیشه در باره من حرف می زنند

نمی دانم

امشب چه چیزهایی خواهند گفت

در جیبم ستاره هست

در جمجمه ام، دریا

و در دلم اردک های سفید شنا می کنند...

 

از کتاب" ژنرال جنگ های سیب زمینی"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 18:44  توسط رسول یونان